محمد بن ابراهيم
مقدمه 4
تاريخ كرمان ( سلجوقيان و غز دركرمان ) ( فارسى )
در كرمان هيچ نيست ، جز آرامش اعصاب ، و امروز ما مىبينيم كه مردم دنيا ، كه همه گونه تمتّع از توشههاى دنيا وى مىبرند ، در آخر كار مىبينند كه يك چيز كم دارند ، و آن استراحت خاطر و تمدد اعصاب و آسايش جان است . عجب نيست اگر خواجو ، پس از همهء دنيا ديدنىها و دنيا خوردنىها ، پس از مباحثه و مصاحبهء با دانشمندان ، با امراء ، با طبقات مختلف ناس ، پس از دريافت صلهها و طبقهاى زر و سيم و آفرينها و احسنتها ، يك شب متوجه مىشود كه همهء اينها - هرچند در شهر بغداد ، يا شيراز باشد - جز دجلهء اشك به چشم آدمى نخواهد آورد ، و همهء اينها در برابر يك نسيم ملايم شبانهء كرمان هيچ است : نسيمى كه گوئى مأموريت دارد ، تا تارهاى باريك مهتاب را كه از روزنهء فلك آويزان است ، به تموج اندازد ، و دلهاى خلق را كه بدان رشتهها آويخته است ، باد دهد و ازينسوى فلك ، به سوى ديگر بكشد . به همين علت است ، كه آنها كه ناچار ، روزگارشان از كرمان به نقاط ديگر انداخته است ، هروقت از كشاكش دنيا به جان ميآيند ، متوجه ميشوند كه چگونه آرامش خيال و سكون خاطر خود را از دست دادهاند و آنوقت همقول نگارنده و ميشوند و به زبان حال ميگويند : بى سبب كردم رها يار و ديار خويش را * سوختم در بانك هستى اعتبار خويش را بگذر از اين زرق و برق ، اى چشم و از نو بازياب * توتياى خاك شهر پرغبار خويش را * * * تعلق خاطر من به كرمان از جوانب متعدد است ، اينست كه هرگاه كتابى يا جزوهاى مربوط به موطن و مولد خود مىيابم ، با حرص و ولع فراوان آن را زيرورو مىكنم . چند سال قبل ، تاريخ محمد بن ابراهيم را در كرمان ديده بودم و بخشهايى